بعد آدم هم نمی شوم که. فکر میکنی نمی دانم که تنها کسی نیستم در رواق نجمه خاتون نماز میخواند و کبوتر حرم پر میزند می آید داخل و با گردن کج کنارش روی فرش می نشیند؟ می دانم. ولی دل که خبر ندارد مغز با خودش تفاهم نامه ی عدم پیگیریِ نشانه ها را امضا کرده، یهو می ریزد.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
یاس نوزدهم مهر بدنیا اومد. موقع شناسنامه گرفتن، مامان کلی این در و اون در زد که شناسنامه رو برای شهریور بگیره. خیلی جدی میخواست توی گواهی تولد بچه ی سزارین شده بنویسه تولد در منزل. حتی یه بار نشست پشت ماشین و بچه ی چند روزه رو برداشتیم بردیم یکی از شهرستان های اطراف که ثبت احوال بی در و پیکر اونجا بهش شناسنامه ی متولد شهریور بدن. که خب خوشبختانه اونجا اونقدر هم بی در و پیکر نبود. این همه اصرار برای این بود که بچه یک سال عقب نیافته و همراه نیمه اولی ها بره مدرسه.
فکر میکنید آخرش تسلیم شد؟ ابدا. بچه رو همراه نیمه اولی ها فرستاد مدرسه. یعنی یاس یه سال زودتر رفت پیش دبستانی. بعد سالی که باید می رفت پیش دبستانی، رفت کلاس اول. سالی که باید می رفت کلاس اول، رفت کلاس دوم. و سالی که رفت کلاس سوم آخر تابستون، شهریور ماه، امتحان پایه ی سوم رو دوباره امتحان داد و تحت عنوان دانش آموز جهشی، سال بعدی نشست سر کلاس چهارم. اینطوری شد که سوسن خانم موفق شد از زیر یک سال عقب افتادن یاس در بره.
یاس اما در تمام سالهای تحصیل بچگی اش، وقتی یک مساله ای رو نمی فهمید، یه امتحانی براش سخت بود، یه کلمه رو همش توی املا غلط می نوشت، و کلا هر جا کم می آورد و کلافه می شد، می زد زیر گریه و می گفت : "شما منو یه سال زود فرستادید مدرسه، من هنوز کوچولو بودم!"
حالا این پیام رو دیروز فرستاده. دیروز که از کنکور دکترا برگشته، تماس گرفته و من نتونستم جواب بدم:
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
الهی!
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
اگر روزی روزگاری یه لحافی از دو سال پیش تا حالا ته کمد مونده و هی هر ماه قرار بوده بره خشک شویی و نرفته، و تازه امروز به یاری خدا توسط جناب تحویل خشک شویی شده، عصبانی شدن نداره که، قسمت بوده. قدر شوهرتو بدون. وقتی رسید خونه براش موزیک بذار. بهش بگو: خسته نباشی دلاور، خدا قوت قهرمان.
اینم خیلییییی دوست دارن.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی